Instagram

انگشتری که همسفر گوشواره بود

آن شب که آســـمان خدا بی ستاره بود

مردی حضور فاجعه را در نظاره بود

ســـهم کبوتران حـــرم، از حـــرامیان

بال شکسته، زخم فزون از شماره بود

درسوگ خیمه‌های عطش، زار می‌گریست

مشــــــکی کـــه در کنار تنی پاره پاره بود

زخمی که تا همیشه به نای رباب بود

از شـــــور نینوایی یک گاهواره بود

می‌دوخت چشم حسرت خود را به قتلگاه

انگشتری که همســـــــــــفر گوشواره بود

***

از کوچه‌های شب‌زدۀ کوفه می‌گذشت

پیکی روان به جانب دارالاماره بود

از دشت لاله‌پوش خبرهای تازه داشت

مردی که نعل مرکب او خون‌نگاره بود

فریاد زد: امیر! در آن گرمگاه خون

آیینه در محاصرۀ سنگِ خاره بود

خون بود و شعله بود و عطش بود و خیمه‌ها

در معرض هجوم هزاران سواره‌ بود

خورشید سربریده غروبی نمی‌شناخت

بر اوج نیزه، گرم طلوعی دوباره بود

***

روزی که رفت این خبر شوم تا به شام

چشم فرشته‌های خدا پرستاره بود

بانگ اذان بلند نمی‌شد ز مأذنی

آن روز شهر، شاهد بغض ستاره بود

با ضربه‌ای که حادثه بر طبل می‌نواخت

فریاد «یا حسین» بلند از نقاره بود

راه گریز اغلب «قاضی شریح»‌ها

آن روز در بد آمدن استخاره بود

شهر فریب و وسوسه تا دیرگاه شب

میدان پایکوبی هر باده‌خواره بود

یک لحظه از ترنم شادی تهی نماند

گویی که در تدارک عیشی هماره بود!

تعداد زخم گرچه ز هفتاد می‌گذشت

اما شمار زخم زبان بی‌شماره بود!….

 

دیدم آخر آنچه را نادیدنی است

در دل من داغ‌ها از لاله‌هاست

همچو نی در بند بندش ناله‌هاست

با خیال لاله‌ها صحرانورد

راه می‌پوید ولی با پای درد

می‌رود تا سرزمین عشق و خون

تا ببیند حالشان چون است، چون؟

بر مشامش می‌رسید از هر کنار

بوی درد و بوی عشق و بوی یار

گفت: ‌ای در خون تپیده کیستی؟

تو حبیب ابن مظاهر نیستی؟

گفت: آری من حبیبم، من حبیب

برده از خوان تجلی‌ها نصیب

قدخمیده، روسیاهی موسپید

آمدم در کوی او با صد امید

در سرم افکند شور عشق را

تا به دل دیدم ظهور عشق را

بار عشقش قامتم را راست کرد

در حق من آنچه را می‌خواست، کرد

ناله‌ام را رخصت فریاد داد

دیده را بی‌پرده ‌دیدن یاد داد

دیدم از عرش خدا تا فرش خاک

پر شده از ناله‌های سوزناک

گرچه ما پاکیم و از لاهوتیان

جان ما قربان این ناسوتیان

گوی سبقت می‌برند این خاکیان

در عروج خویش از افلاکیان

عشق اینجا اوج پیدا می‌کند

قطره اینجا کار دریا می‌کند

خاکیان را می‌کند افلاک سیر

پاک‌خوی و پاک‌جوی و پاک‌سیر

فطرس از لطف تو بال و پر گرفت

کودک گهواره و کاری شگرف

رخصتی تا ترک این هستی کنیم

بشکنیم این شیشه تا مستی کنیم

ای دریغا ما و عشق و این محک

کار عشق است این، نیاید از ملک

چون‌که او خوان تجلی چیده دید

آنچه را می‌خواست خود نادیده دید

گفت: با آن والی ملک وجود

حکمران عالم غیب و شهود:

تو حسینی، من حسینی ‌مشربم

عشق پرورده‌ است در این مکتبم

تو امیری، من غلام پیر تو

خار این گل‌زار و دامن‌گیر تو

از خدا در تو مظاهر دیده‌ام

من خدا را در تو ظاهر دیده‌ام

گر حبیبی تو، بگو من کیستم؟

تو حبیب عالمی، من نیستم

عاشقان را یک حبیب است و تویی

از میان بردار آخر این دویی

رخصتم ده تا به میدان رو کنم

رو به میدان لقای هو کنم

رخصتش داد آن حبیب عالمین

سرور و سرخیل مظلومان، حسین

کرد آن سرحلقۀ اهل یقین

دست غیرت را برون از آستین

دید محشر را چو در بالای خون

زورق خود راند در دریای خون

در تنش یک باغ  خون گل کرده بود

در بهار او، جنون گل کرده بود

رفت و جان خود فدای دوست کرد

آن نکومرد آنچه را نیکوست کرد

نخل پیر کربلا از پا فتاد

سروها را سرفرازی یاد داد

زیر لب می‌گفت آن ‌دم با حبیب

یا حبیبی، یا حبیبی، یا حبیب

در غروب آفتاب عمر من

یافت فصل خون کتاب عمر من

در دل هر قطره‌خون بحری‌ست ژرف

کار عشق است این، کاری بس شگرف

این کتاب از عشق تو شیرازه یافت

اعتباری بیش از اندازه یافت

دیدم آخر آنچه را نادیدنی است

راستی نادیدنی‌ها دیدنی است

 

🏴تنور خولی -سر مطهر امام حسین (ع)

آتش چقدر رنگ پریده‌ست در تنور
امشب مگر سپیده دمیده‌ست در تنور؟

این ردّ پای قافلهٔ داغ لاله‌هاست؟
یا خون آفتاب چکیده‌ست در تنور؟!

این گل‌خروش کیست که یک‌ریز و بی‌امان
شیپور رستخیز دمیده‌ست در تنور؟

چون جسم پاره پارهٔ در خون تپیده‌اش
فریاد او بریده بریده‌ست در تنور

از دودمان فتنهٔ خاکستری، خسی
خورشید را به شعله کشیده‌ست در تنور

جز آسمان ابری این شام کوفه‌سوز
خورشیدِ سر بریده که دیده‌ست در تنور؟

دنبال طفل گمشده انگار بارها
با آن سرِ بریده دویده‌ست در تنور!

امشب چو گل شکفته ای از هم ، مگر گلی
گلبوسه از لبان تو چیده ست در تنور؟

در بوسه های خواهر تو جان نهفته بود
جانی که بر لب تو رسیده ست در تنور.

آن شب که ماهتاب ، تو را می گریست زار.
دیدم که رنگ شعله پریده ست در تنور.

شعر دفاع مقدس

سوخت آن سان که ندیدند تنش را، حتی
گرد خاکستریِ پیرهنش را، حتی

 در دل شعله چنان سوخت که انگار ندید
هیچ‌کس لحظه افروختنش را حتی

حیف ازین دشت پر از لاله گذشت و نگذاشت
 برگی از شاخ گل نسترنش را حتی

داغم از اینکه نمی‌خواست که گلپوش کنند
با گل سرخ شقایق  بدنش را حتی

 داشت با نام و نشان فاصله آن حد که نخواست
بر سرِ دست ببینند تنش را حتی

 دل به دریا زد و دریا شد و اما نگذاشت
موج هم حس کند آبی شدنش را حتی

چه بزرگ است شهیدی که نهد بر دل تیغ
 حسرت لحظه سر باختنش را حتی

 نتوان گفت که عریان‌تر ازین باید بود
با شهیدی که نپوشد کفنش را حتی

دوش می‌آمد و می‌خواست فراموش کند
خاطرم، خاطره سوختنش را حتی
 
0 دیدگاهبستن دیدگاه‌ ها

ارسال دیدگاه

عضویت در خبرنامه

آخرین پست ها و مقالات را در ایمیل خود دریافت کنید

ما قول می دهیم که اسپم ارسال نشود :)